تبليغاتX
تا رهایی دانشجویان دربند( یادآر ز شمع..)

 

از او سختم می آید که می داند که نمی باید انداخت

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 10:14  توسط کورش جنتی 

پیش از آنکه واپسین نفس را برآرم

پیش ار آن که پرده فرو افتد

پیش از پژمردن آخرین گل

برآنم که زندگی کنم

برآنم که عشق بورزم

برآنم که باشم

در این جهان ظلمانی

در این روزگار سرشار از فجایع

در این دنیای پر از کینه

نزد کسانی که نیازمند منند

کسانی که نیازمند ایشانم

کسانی که ستایش انگیزند

تا دریابم / شگفتی کنم / باز شناسم

که ام / که می توانم باشم / که می خواهم باشم

تا روز ها بی ثمر نماند

ساعت ها جان یابد

لحظه ها گرانبار شود

هنگامی که می خندم / هنگامی که می گریم/ هنگامی که لب فرومی بندم

در سفرم به سوی تو / به سوی خود / به سوی خدا

که راهی است ناشناخته/ پر خار / ناهموار

راهی که باری در آن گام میگذارم

که قدم نهاده ام

و

سر بازگشت ندارم

بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را

بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را

بی آنکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات

اکنون مرگ می تواند فراز آید

اکنون می توانم به راه افتم

اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام

 

                                            بامداد همیشه

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1385ساعت 8:21  توسط کورش جنتی